ذبيح الله صفا
1036
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
سامان در ارتباط بود و سپس بفارس رفت و يكچند ملازم محمد قليخان پسر مرتضى خان پرناك تركمان گرديد كه حكومت شبانكاره داشت ، و با او بدارابگرد مقر حكمرانيش رفت و هشت سال با وى انيس و همنشين بود و ساقىنامهء خود را در ستايش او سرود و پس از مرگ آن خان بشيراز بازگشت تا آنكه ميرزا غازى ترخان والى سند كه نامش را پيش ازين ديدهايم ، او را بسند دعوت كرد و مرشد از راه هرموز به « تته » پايتخت ترخانيان سند رفت و در خدمت ميرزا غازى ترقى بسيار نمود و عنوان « مرشد خان » يافت و چون ميرزا غازى بحكومت قندهار برگزيده شد مرشد خان را بهمراه خود برد و پس از كشته شدن او بسال 1021 ، مرشد بدعوت جهانگير پادشاه ( 1014 - 1037 ه ) به خدمت او شتافت و اندكى بعد به خواهش زمانه بيگ مهابتخان ( م 1044 ه ) از امراى بسيار متنفذ دوران جهانگير در شمار ملازمان او درآمد و از سال 1023 تا 1026 با وى در بزم و رزم همراه بود و سپس به خدمت شاهزاده خرم فرزند جهانگير كه بعد از پادشاهى بشاهجهان معروف گرديده ، پيوست تا در سال 1030 بدرود حيات گفت . مرشد خان مردى مردانه و صاحب اراده و نيكانديش بود . در شعر شيوهء متقدمان را پيروى مىكرد و بقول عبد الباقى نهاوندى كه با وى دوستى داشت « هم طرز متقدمين را نيكو تتبع نموده و هم روش متأخرين را بغايت خوب ورزيده » . گذشته ازين در ترسل و انشاء نيز مهارت داشت . ازوست : دلم سوخت بر حال ديوانهيى * كه مىگشت بر گرد ويرانهيى سرى پر ز سودا دلى پر ز يار * برآورد فرياد شوريدهوار كه گبرم بكيش محبت اگر * بجز يار دانم خدايى دگر به دو گفتم اى كافر حقگذار « 1 » * ازين حرف بس كن ، بناليد زار كه بهر پرستيدن آن صنم * بملك وجود آمدم از عدم و گرنه مرا ذوق هستى نبود * سر و برگ يزدانپرستى نبود *
--> ( 1 ) - حقگذار : رهاكنندهء حق .